بهش می گفتم من عاجقه سوشی ام، عصبانی میشد میگفت خره این آت آشغالا رو نخور کرم میگیره معده و رودت گفتم آخه عجقم خیلی خوجمزس، میگفت حضرت عباسی اگه یه بار تو عمرت خورده باشی من اسممو عوض می کنم، می گفتم حالا بلیم دیگه، میگفت یه بار دیگه اینجوری حرف بزنی دندوناتو خرد می کنم تو حلقت، می گفتم آخه چِلا؟ آه می کشید و می گفت چون نصف حرفاتو نمی فهمم، بهش گفتم عجیجم چلا منو نمی بری سوشی بخولم؟ می گفت بی پدر فک کردی دلم نمی خواد ببرمت؟ می خوام ولی کل درآمد امروزم میره پای سوشی، سکوت کردم، تو چشماش خیره شدم و گفتم املتم با تو مزه ی خاویارو میده برو یه پرس املت بگیر بزنیم، گفت جووون بریم، گفتم دوست دالم یه خلده قده یه سوکسه مُلده....[بعد از ضربه ای که به فکم وارد شد دیگر توان حرف زدن نداشتم]