بندگان عصیانگر، گمان نکنم نیازی باشد تا آتش به اختیاری خودم را برای شما توجیه کنم چرا که این را دیگر هر خری میداند که پیامبر خدا آتش به اختیار است و می تواند تا مرحله ی دبه ی اسید و پنجه بوکس و همه ی این ها برود و دکمه ی همه را بزند؛

میدانید چه شده؟ یکبار دیگر ببینم گیس هایتان از گوشه ی روسری تان، از زیر مقنعه ی تان، از پشت شالتان، معلوم است، موزر بر میدارم کچلتان می کنم تا متوجه بشوید دیدن موهای از مقنعه و روسری بیرون مانده چه دردی در زیر شکم جماعت ذکور می پیچاند، تازه من خودم پیامبرم و از هرگونه بوالهوسی و بی ناموسی گری بری هستم ولی شما خودتان یک لحظه خودتان را جای یک مرد بیچاره بگذارید که یک گُله مو در باد دارد برایش تکان میخورد، این مرد آن لحظه را تصور می کند که موی شما توی چشمتان آمده و دارد میپیچاند پشت سرتان تا صورت شما را ببیند، خب شما خودتان باشید منحرف و تحریک نمیشوید؟  به کجا دارید میروید؟ بنیان چند خانواده را میخواهید به فنا بدهید؟ شما نمی دانید مردان تا بحال مو ندیده اند و یک هو ممکن است بروند از زنشان تقاضای مو کنند؟ چه کسی پاسخ گوست؟ واقعاً که...

آن موزِر من کو؟