روز اولی که دیدمش شب را تا صبح نتوانستم بخوابم، دیر به دیر می دیدمش ولی هر بار که دیدار تازه می کردیم همان بساط بود و من تا صبح فردا نمی توانستم بخوابم، علاقه ام هر بار از بار قبل کمتر میشد ولی باز هم دیدنش خوابم را زایل می کرد، وقتی که برای همیشه گورش را گم کرد و روی دکمه اش را فشار داد مدتها خوابیدم، آسوده و آرام و بدون دغدغه، آنقدر خوابیدم که شاید می توان گفت ساعات خوابم به دوران نوزادی ام برگشته بود، تنها چیزی که از بودنش عایدم شده بود تحقیر و استرس و بی خوابی بود و تنها چیزی که از رفتنش نصیبم شد خواب زیاد، گاهی احساس می کنم تنها مأموریت این را داشت که بیاید و مدفوع کند به خواب و تایم و روال عادی زندگی و بدنم و برود، مع الوصف حالا که نیست جایش گل نگذاشتم، جایش بدون معطلی پر شد، ولی جای پر شده اش هیچ وقت نتوانست با بی خوابی بیاید سراغم.