طی سه چهار روز اخیر دایماً به میدان فاطمی رفته ام تا بتوانم از این آژانس های هواپیمایی یک بلیط ارزان قیمت و بصرفه ی کیش پیدا کنم، طی این سه چهار روز اتفاقات عجیبی برایم رخ داده است، اولین اتفاق دیدن همسر یکی از دوستان دوران دبیرستانم جلوی بیمارستان سجاد بود که خبر در کما رفتن دوستم را در اثر تصادف و ضربه ای که به سرش وارد شده داد، در اثر شنیدن این خبر لحظه ای فرو ریختم و همه چیز جلوی چشمم آمد، به این فکر کردم که ممکن است همین الآن ماشینی بیاید و زیرم کند و همه ی دوندگی هایی که برای بلیط و این چیزها کردم ناگهان به هیچ تبدیل شود، واقعاً انسان موجود عجیبی است در عین قدرت و انرژی و اقتداری که در خود میابد می تواند ناگهان به هیچ تبدیل شود...
دومین اتفاق دیدن اکسم* بود فردی که در سال گذشته حول و حوش همین موقع ها پتانسیل این را داشت تا آن عکسش را که در آن احساس خوشتیپی می کند و عینک دودی زده است و شکم عرق خوری اش را جلو داده و پشتش خرابه ای از گمانم شهر ایلام قرار دارد و سگک کمربندی که بشکل حرف اول نامم است را به کمرش بسته را پرینت بگیرم و روی دارت بگذارم و شوشولِ کوچکش را با سوزن دارت نشانه بگیرم و بعد از اصابت هار هار بخندم؛ ولی هر سال دریغ از پارسال و هنگامی که از کنارم رد شد انگار هیچ کس و هیچ چیز از کنارم رد نشده، باز هم باورم نمیشود انسان در حالی که می تواند نسبت به فردی احساس خشم و نفرت داشته باشد گذر زمان آن خشم و نفرت را در خود ببلعد و آن شخص با خط کشی های کنار خیابان برایش توفیری نکند، به راستی این زمان چیست؟ این گذر زمان چیست؟ نمی دانم باورم نمیشود من به تنهایی بتوانم این همه بعد داشته باشم و در عین حال هم هیچ بعدی نتوانم داشته باشم.

*: اکس یا همان ex-friend به نامزد یا دوست پسر سابق میگویند (پیشوند ex در زبان انگلیسی بمعنای پیشین میباشد.)